تبليغاتX
محض یار مهربان

محض یار مهربان

از جنس خدا

کاش در این رمضان لایق دیدار شویم. *** سحری با نظر لطف تو بیدار شویم

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت0:25توسط غلامرضا | |

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت18:25توسط غلامرضا |

 

مدتي است كه ديگر قلمم را به كار نگرفته ام.

مدتي است كه ديگر قلمم مرا ياري نمي كند.

مدتي است كه ديگر من قلمم را ياري نمي كنم.

زماني طولانيست كه قصد دارم بنويسم ولي نمی شود. نه اينكه نمی خواهم، بلكه نمی شود.

فكر سياه، دل سياه، دست سياه و قلم سياه ...

اين ها چيزي بودند كه مانع من بودند.

پيش خود گفتم تا دلم را روشن نكردم ننويسم ولي فايده اي نكرد.

 

پس این نوشته را داشته باشید تا انشا الله من هم قلمم را جوهر کنم وبنویسم!!

این روزها کسی به شدت دعایم می کند.... کیست؟؟ نمیدانم.

همین اندازه می دانم که عنایتهایی می رسند که شرمنده ام می کنند

یکی از این عنایت ها همین نوشته است

---------------------------------

آدم ها قلم های رو به آسمانند درست مثل خود نویس که در انتهای خود دو چشمه

جوشان جوهر دارد ما هم دو چشم داریم که تحت جاذبه آسمان جوهر وجودمان

(اشک ) را به بیرون می افشاند ... چرا نمی نویسید ؟

ما حسینی داریم که همواره چشمه هایمان را جوشان می دارد

 آه .... آه .... آه...

وا عطشا گفت که ما اشک افشان بمانیم ...

برادر جوهر قلم گوهر من و شماست...

می دانید چرا گاهی قلم هایمان خشک می شود...

وقتی سر قلم  بر عکس جاذبه بماند جوهر آن به هرز می رود...

و قلم خشک می شود ...آهسته آهسته...

گاهی هم ننوشتن و فراموشی...

ما آدمها قلم هایی هستیم که اگر بر عکس جاذبه آسمان نمانیم و جاذبه زمین ما را

به هرز نبرد همواره نویساییم ...جو هر ما تمام نمی شود که گوهرمان وصل به

بینهایت است...

اگر شب را دریابیم روزها قلم هایی هستیم دایم در حال نوشتن...

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت9:59توسط غلامرضا | |

ای کسی  که در در درونم حاکمی، فریادم را بشنو و صدای به غربت نشسته ای مرا از مرز  حصاری خاردار بشنو، من همان جوانکی هستم که آرزو  دارم  تمام هستی ام  را بدهم یک بار تماشایت کنم.

 ای کسی که در تمام رگ های وجودم جریان داری  من با خون عشق تو زنده ام من همان گدای محبت تو  هستم که آررزو دارم تمام آرزو هایم را بدهم و فقط چشم های گیرای تو را ببینم .

  ای کسی که در وجودم غوغا می کند نامت تن را می لرزاند من همان غلام یا کنیزی هستم که آرزودارم تمام عمر نوکری تو و خاندان تو  را کنم تا فقط یک بار نامم را ببری.

 ای عزیزترینی که تمام جهان به دنبالت رهسپارند  و همه شوق روی تو را دارند من همان غلام با وفایی هستم که از حریم حرمت دفاع می کنم .

ای آرام جان! عشق تو مرا به اوج می رساند و من پای بسته مهر تو،

 دوست دارم در زنجیر قفل تو همیشه قفل بمانم تا رها شوم از بند اسارتتو.

ای مهدی جان یوسف فاطمه! دوست دارم تمام جوانیم را ارزانی کنم تا شاید به قرعه ی عشق تو خاکپایت شوم.

ای مهربانم عالم! دستم بگیر و دعایم کن که به دعای تو محتاجم. 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت15:18توسط غلامرضا | |

 

مردی از دنیا می رود که...

مردى از دنيا مى‏رود كه دنيا، چشم انتظارش بود تا بيايد و دايره نبوت را در افق باز چشم‏هايش، به پايان برساند؛ مردى كه دنيا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهاى سطر پيامبرى و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگين خاتميت.

 

مردى از دنيا مى‏رود كه آخرت را همچون پنجره‏اى ديگر بر نگاه‏هاى بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند كه ساحل‏نشينان دنيا را روزنه‏اى هست كه مى‏تواند به درياى آخرت برساندشان؛ مردى كه دنيا و آخرت را همچون دو چشم در كنار هم، همچون دو بال براى يك پرنده به تصوير كشيد؛ مردى كه دست‏هاى دنيا و آخرت را در دست هم گذاشت.

 

مردى از دنيا مى‏رود كه انسان‏ها را گره زد به وظيفه خويش؛ مردى كه زير بازوى عقل را گرفت تا برخيزد، مرهم بر زخم‏هاى معنويت نهاد تا جان بگيرد و ايمان را همچون شعله‏اى همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمى برافروخت تا از تيرگى‏ها نهراسد و در تاريكى‏ها نميرد.

  

پيامبر مى‏رود؛ ولى...

 

نفس‏هاى آتشين تو، در كلمه كلمه معجزه جاويدانت تا هميشه زنده است و «كلام» ـ كه اعجاز توست ـ هر بار با زبانى ديگر و بيانى ديگر، خوانده مى‏شود و اوج مى‏گيرد.

 كلام تو كه همان كلام الهى است، همچون چشمه‏اى لايتناهى است و هنوز بر دشت‏هاى دور و كوير خشك جان‏هاى مرده نازل مى‏شود.

 هنوز صداى «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذىِ خَلَقَ» است كه مى‏آيد و در غارهاى تفكر مشتاقان، نداى عرش را برمى‏انگيزد.

 هنوز صداى «اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاْءَكْرَم»، ديدگان حقيقت طلب را به خوانش صحيفه‏هاى رحمت فرامى‏خواند و دست‏هاى شكرگزار را به نوشتن كتيبه‏هاى تفسير.

 پيامبر خواهد رفت، ولى هر باره هزاران جان تحول يافته مثل پيامبر خواهند آمد و هزاران بار ديگر نغمه‏هاى الهام، دهان به دهان تكثير خواهد شد.

 

28صفر رحلت پیغام دار آخرین، خاتم نبوت را نگین، حضرت رسول واپسین، عینیت قرآن کریم، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله  را به پیشگاه مقدّس آقا امام زمان (عج) و تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت10:25توسط غلامرضا | |

هر چند این مطلبم به عنوان وبم نمی خوره اما دوست داشتم اونو بزارم تا دوستام بخونن امیدوارم ازش خوشتون بیاد...

آموخته ام که:

عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت...

آموخته ام که:

این عشق است که زخمها را شفا می دهد...

آموخته ام که:

مهم بودن خوب است ، ولی خوب بودن از آن مهم تر...

اگه خوشتون اومده می تونید بقیه مطلب رو توی ادامه مطلب بخونید.

«در ضمن دوستان خوبم نظر یادتون نره»


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت16:42توسط غلامرضا | |

 

اسم مبارك آن بزرگوار علی است و مشهورترین القاب آن حضرت زین العابدین و سجّاد است و مشهورترین كنیة او ابامحمد و ابوالحسن است. مدّت عمر آن بزرگوار مثل پدر بزرگوارش پنجاه و هفت سال است زیرا پانزدهم جمادی الاول سال سی و هشت از هجرت به دنیا آمد. تولد آن بزرگوار دو سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین (ع) است و تقریباً بیست و سه سال به پدر بزرگوار زندگی كرد. پس مدت امامت آن بزرگوار سی و چهار سال است.

 حضرت سجّاد (ع) پدری چون حسین دارد و مادرش دختر یزدگرد پادشاه ایران است كه دست عنایت حق بطور خارق العاده این دختر را به امام حسین می رساند. شرافت این زن آن است كه مادر نه نفر از ائمة طاهرین می شود و چنانچه حسین (ع) اب الائمه است. این زن نیز ام الائمه است. و اما از نظر فضایل انسانی: امام سجّاد (ع) گرچه با اهل بیت علیهم السلام وجه اشتراك در همة فضایل دارند و هیچ فرقی میان آنان از نظر صفات و فضایل انسانی نیست، اما از نظر گفتار و كردار شباهت تامّی به جدشان امیرالمؤمنین علیه السلام دارد.

 ایمان امام سجاد (ع):

 امیرالمؤمنین (ع) در دعای صباح می گوید: یا من دل علی ذاته بذاته.

«ای كسی كه برهان وجود خود هستی.»

 حضرت سجّاد نیز در دعای ابوحمزة ثمالی می گوید: بك عرفتك وانت دللتنی علیك وعوینی الیك ولولا انت لم أدرما انت.

«تو را به خودت شناختم و تو دلالت نمودی مرا بر خودت و دعوت نمودی به خودت و اگر نبودی، ترا نمی شناختم.»

 این گونه كمات منتهای ایمان را می رساند و این همان ایمان شهودی است كه امیرالمؤمنین می فرماید: لو كشفت لی الغطاء ما ازددت یقینا.

«اگر بر فرض محال ممكن بود خدا را بر این چشم ظاهری دید و می دیدم بر یقین من كه الآن به ذات مقدس حق دارم افزوده نمی شد.».

برا این که مطلب خیلی طولانی نشه بقیه  رو تو ادامه مطلب گذاشتم.

«دوستان خوبم نظر یادتون نره»


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت16:34توسط غلامرضا | |

روز عاشورا از نگاه علی اصغر(ع):

بابا یه لحظه بغلم کرد،بغل بابا که میرم دلم آروم می شه؛ یادم میره که تشنه هستم/.

چقدر بابا رو دوست  دارم!حیف که نمی تونم بهش بگم.

با دستای کوچولوم صورتش رو ناز می کنم، آخه بابام خیلی مهربونه.

می دونم بابا از خنده های من خوشش می یاد. من با خنده هام دل بابا رو می برم.

خوابم گرفته مادر منو از بابام می گیره می خواد بهم شیر بده اما شیر نداره.

منو می زاره تو گهواره خوابم که نمی بره ولی باید که آروم باشم.

می دونم آب نیست،ولی باید ساکت باشم. بابا کار خیلی مهمی داره به خاطر همین ما اینجا ایم.

از تو گهواره همه رو نگاه می کنم عمه زینبم رو.اون داره یه گوشه ای نماز میخونه.صدای هق هق گریه اش رو می شنوم،عمه جون تشنشه که داره گریه می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا می یاد پیشم،بابا که می یاد دیگه هیچی نمی خوام.نگاه می کنم آبجی رقیه روی زانوی بابا نشسته ،اون هم مثل من صورت بابا رو ناز می کنه...گاهی هم گریه میکنه...مگه آبجی رقیه هم تشنشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبح شده،همه بیدار شدن نه اصلا همه بیدار بودن،نمی دونم چرا؟چرا همه عموها می یان پیشم بوسم می کنند بعدش می رن و دیگه نمی یان؟!

راستی شنیدم عمو عباس رفته آب بیاره اگه بر گرده اول می ذارم آبجی رقیه آب بخوره.

خیلی دیر شده دیگه صدای عموهام رو نمی شنوم آبجی سکینه می گفت همه شون شهید شدن.

راستی شهید شدن یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟

 خوش به حال رقیه جون، چون میتونه حرف بزنه و هر سوالی که داره بپرسه.

صدای بابا می یاد.وقتی بابا حرف می زنه همه گریه میکنند.آخ چی شده؟

یکی هم به من بگه!

یعنی بابام میخواد شهید بشه؟!

مادر بغلم میکنه،این طوری صورت بابا رو قشنگ تر میبینم.وای چقدر عمه جون عوض شده!

آخ جون بابا بغلم کرد،بوسم میکنه،صورت بابا خیسه مگه بیرون بارون میگه بیرون بارون می یاد.

بابا من رو با خودش می بره.من تشنمه، اما دیگه آب نمی خوام.

آدم بدا اون دور ایستادن! بابا خیلی تنها شده.حالا که اومدم بغل بابا می خوام بهش بگم دوستش دارم می خوام بهش بگم تا من رو داره ....

راستی عمو عباسم کجاست؟؟؟؟؟؟

همون که آدم بدا ازش می ترسیدن.اون گوشه یه چیزی افتاده،وقتی عمو عباس بغلم میکرد دستاش اون شکلی بود.

بابا نگاه میکنه ، چشماش مثل خورشیده،اون از همون خنده های خشگل براش میکنم .

وای گلوم چقدر می سوزه.

دستای بابام خونی شده.

حالا فهمیدم شهید شدن یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت11:56توسط غلامرضا | |

اللهم صل محمد وال محمد وعجل فرجهم

همه ما كم و بیش نسبت به جایگاه «انتظار» در مجموعه معارف اسلامى آگاهى داریم و قطعا تاكنون درباره فضیلت انتظار فرج مطالب بسیارى شنیده و خوانده‏ایم. اما نكته‏اى كه شاید شنیدن آن براى شما تازگى داشته باشد این است كه از دیدگاه اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) «انتظار فرج» یا «چشم به راه گشایش بودن» به خودى خود در عصر غیبت براى منتظران مایه گشایش، نجات و رستگارى است و از این رو شیعیان به جاى گله و شكایت از طولانى شدن غیبت و سختی‌ها و رنج‌هاى این دوران باید تلاش كنند كه منتظران خوبى باشند تا همین انتظارشان، «فرج» را در عصر غیبت براى آنها به ارمغان آورد.

 براى روشن‏تر شدن این موضوع چند روایت را با هم مرور مى‏كنیم:

 ابوبصیر مى‏گوید به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم:

 جعلت فداك متى الفرج؟ فدایت شوم، این گشایش كى فرا مى‏رسد؟

 آن حضرت فرمود:

 یا أبابصیر و أنت ممّن یرید الدنیا؟ من عرف هذا الأمر فقد فرّج عنه لانتظاره(1)؛ اى ابابصیر! آیا تو از آن گروهى هستی كه به دنبال دنیایند؟ هر كس این امر را بشناسد، به سبب انتظارش براى او گشایش حاصل مى‏شود.

 امام رضا(علیه السلام) نیز در پاسخ «حسن بن جهم» كه از ایشان در مورد فرا رسیدن گشایش مى‏پرسد، مى‏فرماید:

أو لست تعلم أنّ انتظار الفرج من الفرج؟ آیا تو نمى‏دانى كه چشم به راه گشایش بودن، خود (جزیى) از گشایش است؟

 او در پاسخ مى‏گوید:

 لا أدرى إلاّ أن تعلّمنى؛ نمى‏دانم، مگر این كه شما به من بیاموزید.

 آن حضرت بار دیگر مى‏فرماید:

 نعم، انتظار الفرج من الفرج (2)؛ آرى، انتظار گشایش، [جزیى] از گشایش است.

 بر اساس همین نگرش است كه در روایت‌هاى متعددى تأكید شده كه براى منتظران واقعى تفاوتى ندارد كه ظهور را درك كنند یا نكنند؛ چون آنها در عصر غیبت نیز در خدمت امام زمان خویش هستند؛ چنان كه در روایتى از امام صادق(علیه السلام) مى‏خوانیم:

 من مات منكم و هو منتظر لهذا الأمر كمن هو مع القائم فى فسطاطه...(3)؛ هر كس بمیرد در حالى كه منتظر این امر باشد همانند كسى است كه با حضرت قائم(عج) و در خیمه‏اش بوده باشد... .

 آرى، انتظار فرج، خود مایه فرج است، اما بشرطها و شروطها.

 اگر كسى در عصر غیبت مؤمنانه زندگى كند؛ از بدی‌ها و زشتی‌ها دورى گزیند؛ خصال شایسته را پیشه خود سازد؛

 وظایف و تكالیفى را كه در صحنه حیات فردى و اجتماعى متوجه اوست به درستى به‏ جا آورد و در انتظار ظهور امامش نیز باشد، خداوند متعال، فرج و گشایش واقعى را ـ كه همان یافتن راه هدایت و رستگارى و رسیدن به سعادت و نیكبختى در دنیا و آخرت است نصیب او مى‏سازد

 و در این صورت است كه پیش افتادن و پس افتادن ظهور براى او هیچ تفاوتى نخواهد داشت و او در هر حال امام منتظَر خویش را درمى‏یابد.

 

 خداوندا! بر ما منت بگذار به وسیله رضایت حضرت مهدی (عج)

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت20:34توسط غلامرضا | |

بلند همت باشیم ...

ضمن عرض سلام خدمت همه دوستانی که به ما ارادت دارند و گهگاهی مطالب ما رو می خونند این بار که اومدم می خوام راجع به زندگی بگم...

پس مطلبمو این جوری و با طرح چند سوال شروع میکنم.

به نظر شما ما برای چی زندگی میکنیم؟؟؟؟

به عبارت دیگه ما برا چی زنده ایم؟؟؟

یا اصلآ برا چی به دنیا اومدم؟؟؟

جواب این سوالا برام مهم نیست چون یه جورایی همه مون جواب اونا رو بلدیم.

سوال اصلی من اینه:

ما زندگی رو تو چی برا خودمون معرفی میکنیم؟؟؟

بی زحمت همین جوری از روش رد نکن و نرو یه خورده با خودت فکر کن ببین جواب خودت چیه؟

به نظر من ما همه تو زندگی دنبال یه چیزیم،یه چیزی که همه مون فکر می کنیم اون رو گم کردیم و همه مون مثل یعقوب نبی چشم به راهیم.ولی با این تفاوت که همه مون فکر میکنیم گم شده مون یه چیز متفاوت تر از دیگرونه، یه چیزی که جز خودمون کس دیگه ای دنبالش نمی گرده.

من فکر میکنم همه مون دنبال کمال هستیم و گمشده مون در حقیقت کمالِ ولی با این تفاوت که هر کسی برا خودش کمال رو یه جوری معنی می کنه ولی در کل بازم همه مون دنبال کمالیم.

شاید بگید اینا که گفتی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی یکی کمال رو تو پولدار بودن معرفی می کنه،یکی دیگه کمال رو تو زندگی مادی، یکی دیگه تو زندگی خوب داشتن می دونه ،اون یکی هم که اصلا معلوم نیست...

یکی دیگه دیگه کمال رو تو پیامبر و حب اهل بیت میدونه،یکی دیگه کمال رو تو رضایت خدا میدونه، نفر آخررو هم که خدا میدونه؟؟؟

خلاصه دوستان مطلبمو زیاد کش دار نکنم پس می یام کلام آخر رو میگم و بعدش...

نفر اول که همیشه بهترینه  کمال رو تو بلند همت بودن معرفی می کنه.

پس دوستان بیاید ما هم بلند همت باشیم و کمال رو فقط این جوری برای خودمون معنی کنیم:

من بلند همتم و جز به قرب و رضای الهی از زندگی خودم راضی نمی شم وفقط از خدا همینو میخوام و بس..

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت16:35توسط غلامرضا | |